به مغزم مار و عقرب میله دارد
به خود میپیچم و تب میله دارد
قصه پایان یافت آخر قصه خوان برباد شد
غم بدنبال غم آمد داستان برباد شد
اتاق من همه اش رنگ خاطره است ببخش
در اين اتاق فقط عشق باكره است ببخش
از تو برای من چیزی بهجا مانده
آیینهایکه در هیکل غبار در آن ظاهر میشوی
مرگ در کوچه ها قدم می زد
آخرین روزهای پاییز است
کجا گفتم که تنها چشم تو از ناز سرشار است!
گلویت از قناری پُر از آواز سرشار است
مرا گرفت در آغوش امن لم یزلش
حیات نیست به غیر از ممات در بغلش
در خیابان، بر بیابان نعش ما افتیده است
مثل ما هردم شهید در به در کس دیده است؟
بر سر راهم غمی را اتفاق آورده است
شعلهای کوچک به جان این اجاق آورده است
چون کلافی که از او پیدا نشد سر هیچ وقت
نیست جز گمگشتگی ما را میسر هیچ وقت
نازنین!
غمگین تر از آنم که برای تو سرودی بخوانم
تو می روی و دلم ناشکیب می ماند
و بی حضور تو، چشمم غریب می ماند