در تکیهخانهها بوی تو میوزد
عطر بهشت از کوی تو میوزد
صبح از نگاه غافل ما رفت و دور شد
یعقوب چشمهای سحرخیز کور شد
فوج کبوترها که سمت آسمان میرفت
ذهنش به سمت گنبد دریا نشان میرفت
بغضی که همیشه در صدایت پیداست
راوی حماسهی غم کربوبلاست
پناه برده به تو عالم ای یگانهی صبر
تویی که ظرف وجودت شدهست خانهی صبر
با شال سرخی در خیابان کرد پیدایش
با چشم کم سو خیره شد مادر به یلدایش
جاری شده از بهشت اعلی برکات
آویزهی دست حوریان شاخه نبات
عجینی با پریشانی و خاموشی
تنت امشب عطشناک از همآغوشی
از نمنم بارانِ روی نیمکت میگفت
از مور سرگردانِ روی نیمکت میگفت
هر غنچهی در خزان تو را میخواند
آلالهی بوستان تو را میخواند
قریب مانده دو ساق از دو تن گره بخورد
شبی که موی تو با یاسمن گره بخورد
بعد از تو یک مفهوم خونین یافت گهواره
خود را میان آتشِ کین یافت گهواره