آخرین اشعار

بر سر راهم غمی را اتفاق آورده است

بر سر راهم غمی را اتفاق آورده است
شعله‌ای کوچک به جان این اجاق آورده است

صادقانه هر زمانی که شمالک خواستم
گردبادی را به سویم اشپلاق آورده است

ریشه دارد دست کوتاهم درون آستین
گر چه پنج انگشت را بالای ساق آورده است

می‌گشاید باز هم دروازه را تنهایی‌ام
باز کوهی خسته خود را به اتاق آورده است

کاش فردا برنگردد آفتاب از پشت کوه
روزگار رفته تلخی فراق آورده است

تا چه نیرنگی به کف دارد برایم سرنوشت
مشت‌هایش را به سویم جفت و طاق آورده است

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شناسنامه