از تو برای من چیزی بهجا مانده
آیینهایکه در هیکل غبار در آن ظاهر میشوی.
هر بار که به یادم میآیی
عقب مینیشینم از زندگی در ذهن
و تو را به شامی فرا میخوانم.
دور و برم کسی نیست
مقصدی ندارم.
میگویم زن زندگی
پیالهات را بردار
گرانجان شویم
گرانجان شویم
و متروک در هیکلِ غبار.