آخرین اشعار

در هیکل غبار

از تو برای من چیزی به‌جا مانده
آیینه‌ای‌که در هیکل غبار در آن ظاهر می‌شوی.

هر بار که به یادم می‌آیی
عقب می‌نیشینم از زندگی در ذهن
و تو را به شامی فرا می‌خوانم.

دور و برم کسی نیست
مقصدی ندارم.
می‌گویم زن زندگی
پیاله‌ات را بردار
گران‌جان شویم
گران‌جان شویم
و متروک در هیکلِ غبار.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شناسنامه