قصه پایان یافت آخر قصه خوان برباد شد
غم بدنبال غم آمد داستان برباد شد
آنچه کز عطر و بریشم میکشیدم پاک سوخت
آنچه کز ره میرسیدم ناگهان برباد شد
باد ویرانی وزید و باغ در ماتم نشست
نسترن در خون فتاد و ارغوان برباد شد
زندگی و بال حسرت کرد آخر کار را
آشیان کوچک عیشم چنان برباد شد
نغمههای نازک دل گم شد و ناخوانده ماند
سینه سوزی از خدای کاروان برباد شد
ای دریغ آن شوق درویشانه دیدار دوست
ای دریغ آن شوکت لطف نهان برباد شد
یاد بود عشق را با اشک تدوین میکنیم
چون تمام هستیم زین بینشان بر باد شد
دست بیداد جدایی از دل وجان بر گذشت
دولت دارو ندارم همزمان برباد شد