امشب خبر از كابل ویرانه به من گوی
از غمزدگان شده دیوانه به من گوی
صفرم، کنار من بنشین حالا، تا یک عدد، هزار شوم با تو
پاییز و رد پای زمستانم؛ بگذار تا بهار شوم با تو
رودی که میخشکد دگر دریا نخواهد شد
آیینهیی که بشکند زیبا نخواهد شد
اگر چه از تو گذشتم؛ خدا نمیگذرد
خدا شبیه من از ماجرا نمیگذرد
دل تنگ از تمامی این دنیا، غمگین ترین حکایت انسانم!
آغاز تازه ای به نگاهم نیست، چیزی نمانده است به پایانم
خدا تو را به زمین اش بنام من بخشید
و بعد عشق تو را در تمام من بخشید!
کم نمیشود بیتو رنج روزگارانم
ای شکفته در جسم و رخنه کرده در جانم
پلکی بزن که حال جهانم عوض شود
آیینهی زمین و زمانم عوض شود
نه تنها من که یلدا بیمزار است
بدون بامیان و قندهار است
مانند رود جاری، مثل صدای باران
تو آمدی بپاشی بر پیکر زمین، جان
دل به این شهر و این زمانه مبند دردهای تو را نمیفهمند
خستهای، تا همیشه غمگینی ماجرای تو را نمیفهمند
همیشه گردش دنیا بطور یکسان نیست
به روی آینه حتی همیشه باران نیست