عجینی با پریشانی و خاموشی
تنت امشب عطشناک از همآغوشی
خمیدی مثل بید اما درون خود
شباشب غرق در حرمان و غمنوشی
گواهی میدهد چشمی که میگرید
به دوریها، ندیدنها، سیهپوشی
هزاران حرف در تو مانده از دیروز
که میترسند از دام فراموشی
بیا بیدار شو ای “من”، منِ در غم
بیا با من،”منِ” در خواب خرگوشی