آخرین اشعار

از نم‌نم بارانِ روی نیمکت می‌گفت

از نم‌نم بارانِ روی نیمکت می‌گفت
از مور سرگردانِ روی نیمکت می‌گفت

چشمِ چراغی دورتر‌ها می‌پرید آن شب
از سایه‌ی بی‌جانِ روی نیمکت می‌گفت

امضای عاشق پیشه‌ای بر چوب‌ها حک بود
از زخم بی‌درمانِ روی نیمکت می‌گفت

از سینه‌اش می‌داد بیرون آه و رنجش را
از عشق، از پیمانِ روی نیمکت می‌گفت

مجنون نه اما پیرمردی خسته را دیدم
از مرگ، از پایانِ روی نیمکت می‌گفت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شناسنامه