ریشههایت آویزاناند
از دستهایت... از پاهایت...
عرصه یِ ما سر به سر، عرصه یِ نیرنگ بود
خاطره ها، لحظه ها، حادثه ها : جنگ بود
بهار، کوچه، شقایق، درخت، آینه، آب
قلم، هوای تو، دفترچه، چایخانه، کتاب
ای آبی زیبا! رویا ترین دریا!
پر میشود از تو، دریاترین رویا
علت این همه دلتنگی تو چیست، بگو؟
صاحب دغدغه های دل تو کیست، بگو؟
دیگر به مرگ نمیتوان شک کرد
خون حالا در کفشهایم طلوع کرده...
بعد از تو غزل، غزل نمیشد ديگر
حسّی، به غزل بدل نمیشد ديگر
باد زنگوله گشت و درّه پر از هم صداییِ زنگ ها با مرگ
ماه از درّه رفت و پر شده است، آرزوی پلنگ ها با مرگ
من شهرِ بی تو، خانه ی ارواحم، متروکه ای بدونِ در و بی پیکر
مانند سرنوشتِ بیابانها، خشکیده تا نهایت خود یکسر
نشستهام که نگویم از این هزارهی سوم
از این زمینِ معاصر، از این ستارهی سوم
هنوز گریهی من مثل رفتنت جاریست
نپرس این همه بیچارگی به خاطر کیست
سر من خواهشاً فشار نیار، چشمهایم که میپرد بس کن
حالت روحیام عجیب بد است، سرم از درد میدرد بس کن...