غرور قلب تنهایم شکسته
کبوتر در غمم تنها نشسته
گل میچینم
میخوانم و گل میچینم
کسی بر درب امید دگر شد
کسی از شور و مستی اش نظر شد
تا کی غم دنیای دلم را مانی
تا کی دل بیقرار را رنجانی
شبانه باز دلم زار زار می گرید
به رنج هستی این کوله بار می گرید
امروز دیدمت که تو در خانۀ منی
دل را بنام دلهره پیوند میزنی
با حال و هوای دلت عادت کردم
با داغ دل غمزده خدمت کردم
در کوچۀ سکوت ترا جستجو کنم
تا کی بگو عزیز ترا آرزو کنم
حرفی نگفته دارم از روز آشنایی
شهزادۀ خیالم - خلوت اگر نمایی
بعد از هزار سال دلم را بلد نشد
لعنت به او که حال دلش هیچ بد نشد
همشهری خیمه نشین من...!
دل سرما دیده ات مرا میلرزاند
به زن نگر
که روح، روان او پرنیان مهر و الفتست