گیسو افشانده است
بهار
باغها شکوفه دادهاند
پیچکها از دیوار بالا میروند
و من هنوز نمیتوانم
جنازههای برادرانم را
جمع کنم.
از بدخشان آغاز میشود
سرخی زخمهایم
جریان خون
جیحون سرگردان
شبانه جنازههای بسیاری را پس میدهد
جیحون سرگردان
شبانه با خود میگرید
سرش را به سنگ میکوبد.
مزار
سرخی لالههای شادیان
دیروز قرار بود
تورپیکی و محمدحسین
روی این لالهها برقصند
دیروز قرار بود
شادیانه
بادبادک هوا کنیم
دیروز باید طوی میبود
و اسپها تا بینهایت میدویدند
دستها تا بینهایت در هوا
میچرخیدند
دستمال نهگله یار
بادهای مست بهار
چشمان گمشده گلبهار.
لالهها سرخ شدهاند
گنجشکها تخم گذاشتهاند
قناری در آواز
من جنازهای برادرانم را
نمیتوانم جمع کنم
نیمی در پکتیکا
نیمی در نیمروز
نیمی در ارزگان و مزار و کابل
کدام سو باید بدوم
من تیر خورده از چهار سوی جهانم
افتاده بر گلوگاه تنگ شب
شاید امشب
گرگها بیایند
کسی نیست
تفنگم را کمی نزدیکتر بگذارد؟
بهار ۱۳۹۹، کابل.