آخرین اشعار

تو نبودی که به استقبالم بیایی

تو نبودی
تو نبودی که به استقبالم بیایی
یا دور ایستاده باشی و
من لبخندت را بشناسم
دست‌هایم را بالا ببرم و سلام نظامی بدهم
تو کوهی باشی ایستاده با آهوان بسیار
به دنبالت گشتم
کوله‌پشتی‌ام را به دوش کشیدم و
به دنبالت گشتم
می‌دانستم که نیستی
و باید تکه‌هایت را از خیابان‌های شهر بپرسم
می‌دانستم آخرین لبخندت
دود شده با آفتاب رفته است
باز گفتم
باز گفتم
شاید آمده باشی
ایستاده باشی دور
تا من از پله‌های هواپیما
پایین بیایم
مثل ماه‌های گذشته
که از جنگ برمی‌گشتم
به آغوشم می‌کشیدی و
می‌گفتی: «چه اندازه بوی آزادی می‌دهی
آزادی
وطن
وطن
این دلهرۀ همیشگی انسان
این غم ناتمام انسان…»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شناسنامه