غمت را می برم با خود از اینجا تا ارزگان تلخ
غمت را مثل زخم تازه هر روز انسان تلخ
تو در من می تكانی چادرت را جاده در جاده
به هر كوه و كمر، هر دره و سوز بیابان تلخ
من و این عشق بی فرجام و این پای پر از رفتن
من و یك كوه سرگردانی و چشم پشیمان تلخ
سحر از شانههایت میتكاند باغ های سبز
چقدر این سیبهای سرخ مانده زیر دندان تلخ
تماشایت غروب و چای سبز و بامیان سرخ
و «بابایی» كه بر قد تو مانده گیج و حیران تلخ
«گره» میبندمش بر تكههای خفتة بودا
كه با عشقت بپیچد بادهای در گریبان تلخ