ما چهار نفر بودیم
ایستاده در سکوت پل
رو به سمت دریاهای دور و
بوی ماهیهایی که
از بالا دست رود میآمدند
ایستاده بودیم
و نگاهمان افقهای دور را
میدویدند
چنان سرگردانی مرغان دریایی
که بر استخوانهای صدفها
میگریستند.
مستی بادهای نیمروز
بوی پرتقالهای شمالی
آواز دختران شالیزار
ترانههای غم یار
غم گمشدگانی در سیاهی جنگل
و سکوت گرازهای وحشی
دامن گل آلودی در دوردستها
به دنبال جنازهای
عطر گیسوانی پاشیده در باران
شبانگاهی
ما ایستاده بودیم و
با اینهمه شادی و اندوه
به کدامسو تماشایمان بود؟
ما چهار نفر بودیم
دست در دست هم
ساحل را آمده بودیم
رد پاهایمان را امواج
باخود میبردند
تا رقص نیمهمحزون عروسان دریایی
شانهبهشانۀ هم آمده بودیم
ما چهار نفر بودیم
باخندههایی که به ساحل میپاشید
دریا موجهایش را پس میکشید
خرچنگها به سوی آبها میدویدند
ما از روی استخوانهای بسیاری
گذر کرده بودیم
راستی، این صدای مرغان دریایی
از جنازۀ کدام غریقی خبر میدهد؟
وقتی شادمانی هست
دوست داشتن گلهای آفتابگردانیست
که هر صبح به دستهایت سلام میدهند
دریا لبخند نیمهپنهان معشوقی
که به آرامی نامت را
بر زبان میآورد
وقتی شادمانی هست
میتوان شانهبهشانۀ هم راه رفت
عکسهای عمودی گرفت
عکسهای افقی
میتوان سر یکدیگر فریاد زد.
ما چهار نفر بودیم
مسافرانی که از دوردستها
آمده بودیم
جادههای سرگردان و
تپههای مغموم و
مرزهایی که مزۀ جنازه میدادند
آمده بودیم
با هوای رودخانه
و ماهی و جنگل
صدای پرندگانی که باید
شادمان میکردند
رودخانه میبرد ما را
خیالات ما را به سمت دریاهای بزرگ
موجهای بزرگ
و کشتیهایی که جنگهای بزرگ را جابهجا میکردند
کشتیهایی که آوارگان بسیاری را به سوی امواج
پیش میبردند
دور دستها شاید خبری بود
که ما هرگز نمیدانستیم.
ما چهار نفر بودیم
شاید به شالیزارها گیر کرده بودیم.