دستمالها به هوا میرفتند
شادیانهها در آسمان
خیابانها
رقص
رقص
رقص
ما را روبهروی قصر
ما را روبهروی چشمان فاتح شاه
ما را پیروزمندانه روی هم چیدند
چنان سنگدیوارههای برج و باروها
چنان سنگچینهای كتلها و گذرگاهها
نشان رهگذرانی كه از دوردستها میآیند
بر میگردند،
سنگی روی سنگ میگذارند؛
رهگذرانی كه شادند
رهگذرانی كه غمگیناند
و به دنبال گم شدهای میگردند
ما را روبهروی قصر
ما را روبهروی رقاصگان شاهنشینها
ما را روبهروی چشمان فاتح شاه
ما را روی هم چیدند
پیروزمردانی كه از جنگ برگشته بودند
با اسپان بسیاری
كنیزانی بسیاری
قُطّاسها، چوریها و
گوشوارههای بسیاری
مردانی كه به سمت جنوب برمیگشتند
تا برگلوگاهها و پاهای معشوقگانشان بیاویزند
سرمست سیبهای سرخ «ارزگان»
در سیاهچادرها برقصند
چنان كه حالا
بر گرد كلّهمنارهایمان میچرخند
میرقصند.
كسی نیست
چشمانم را ببندد؟
2
نیلبكم را نیاوردهام
نمیدانم در كدامین برج
جا گذاشتهام
در كدامین گندمزار
در كدامین جنگ
گاهی آدم عشق را فراموش میكند
گلمؤمنه.
هیچ چیزی با خودم نیاوردهام
گلمؤمنه
گلویم را هم جا گذاشتهام
كه آوازت را بخوانم
با زخم قبیلهام آمدم
منزل به منزل،
دره به دره
تا این شهر ویرانگشته از آواز
آواز پیروزمردان جنوب
نیلبكم را جا گذاشتهام
كنار گوشوارههایت
روی قلههای «خونی» «دایه»
تا مختههای قبیله را با بادها بگویند
نشانی باشند از من و تو
در بلندی این خاك.
3
نمیدانم كی از هم دور افتاده بودیم
در چندمین ماه جنگ؟
چندمین روز جنگ؟
سیاه چادرنشینان آمده بودند
با فتواهایی در دست
تا خاك «دره پهلوان» را
به غژدیهایشان ببرند
نمیدانم چندمین روز جنگ بود
مختههای ایل به كوهها
میپیچید
و ما از هم دور افتاده بودیم
گلمؤمنه.
تیغها تیز میشدند
تیغها از كار میافتادند
تیغها دوباره تیز میشدند
نمیدانم چندمین گردنی بودم
كه از تیغ میگذشتم
اولین؟
دومین؟
آخرین؟
شاید هفتادمین گردنی بودم
كه هلهله میكردن بر مردنم.
بر خورجینها جایمان دادند
بر جوالها جایمان دادند
سوار بر استران جنوبی
شبانه درهها را راه آمدیم
از گندمزارها گذشتیم
از باغها
از كنار برجهایی كه
سوگوار ایستاده بودند
و به ویرانی فردایشان فکر میكردند.
4
زندگی گاهی در اختیار آدم نیست
گلمؤمنه
زندگی گاهی چیزهایی سرت آوار میكند
كه نمیخواهی
گاهی چنان برفكوچی
تو را زیر میگیرد
كه نمیفهمی
گاهی جنگها را سرت شلیك میكند
كه دوستش نداری
زندگی گردبادیست كه به هرسویت میچرخاند
گاهی در «آبپران» با پاهایت
گاهی در كابل با سرت.
به هر سوی ایستاده بودند
به هرسوی به استقبالمان
ایستاده بودند
کف میزدند
بر سرهای بریدهمان
میخندیدند
و یکدیگر را در آغوش میگرفتند
نُقل میپاشیدند بر سربازان جنوب
گل میدادند بر دستان خونآلودشان
تف میانداختند
بر صورتهای خونآلودمان
سربازان
قهرمانانی بودند
که از نبرد بزرگ برگشته بودند
رقص
رقص
رقص
گلمؤمنه
دایره در دایره رقص
من به دنبال تو میگشتم
خون روی مردمکانم را گرفته بود
گلمؤمنه
من به دنبال تو میگشتم
بین کاروانهایی که از ارزگان آورده بودند
دسته دسته میآمدند
دسته دسته میگذشتند
از کنار کلهمنارهایمان
دسته دسته میگریستند
دسته دسته میگذشتند
به سوی بازارهای فروش
به سوی سیاهچالهای
بیبرگشت.
5
تو را به یاد ندارم
گلمؤمنه
شاید تقصیر من نباشد
قلبم را نیز جا گذاشتهام
دستهایم را
پاهایم را
تمام قبیلهام را
تو را
من هفتادمین سری هستم که
به تماشای کابل ایستادهام
مثل کوههایی که بادها را از خودشان عبور میدهند
زمستانها را
طوفانها را
من نشانه پیروزی انسانم بر انسان.
تو را بر کوههای «آبپران» جا گذاشتهام
گلمؤمنه!
با تفنگت
با دمبورهات
با چنگت
تو شاید هنوز هم زنده باشی
شاید هنوز هم پنجه میکنی
مختههای قبیله را
کوه به کوه
درهبهدره
سوار بر مادیانی
که یالهایش رقص گندمزارها را به فراموشی میبرند
سوار بر بادهایی
که هنوز هم
از زخم استخوانهایم
میگذرند
شاید هنوز هم
تفنگت گلولهای داشته باشد
گلمؤمنه.
6
حالا اینجا آوارهام
به دنبال خودم میگردم
به دنبال دستهایم
پاهایم
به دنبال سرم
سرهای قبیلهام
نمیدانم در کجای این شهر
گم شدهاند
در کجای این خاک؟
روحی آوارهام در شبهای
شغال کابل
من به دنبال مردی هستم
که روزی روشنایی را فریاد میکشید
«افشار» زخمی بود
بر زمستانهای استخوانهایش
و شبی بر تاریکی «چهارآسیاب»
انسان را میگریست.
نمیدانم این روزها
به دنبال چی هستم؟
گلمؤمنه!