آخرین اشعار

به من ببین!

به من ببین!
جمعیتی هستم سرگردان
که هر روز یکی یکی از خودم دور می‌شوم
حلزونی خانه به دوشم
از برگی به برگی می‌لغزم
و جهانم را به شانه‌هایم بالا و پایین می‌برم
دیگر حوصله‌ام سر می‌رود
از لب‌های این رود
و از هیچ مرزی کاری ساخته نیست
پس تو لااقل کاری کن
مثلاً چادر سفیدت را
بر بلندترین کاج کابل ببند
تا صلح در وطن برقرار شود

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شناسنامه