به من ببین!
جمعیتی هستم سرگردان
که هر روز یکی یکی از خودم دور میشوم
حلزونی خانه به دوشم
از برگی به برگی میلغزم
و جهانم را به شانههایم بالا و پایین میبرم
دیگر حوصلهام سر میرود
از لبهای این رود
و از هیچ مرزی کاری ساخته نیست
پس تو لااقل کاری کن
مثلاً چادر سفیدت را
بر بلندترین کاج کابل ببند
تا صلح در وطن برقرار شود