آخرین اشعار

خلافِ تقویمِ عشق

معشوق من در ناهوشیاری ازل
برخلافِ تقویم
آن‌سوتر از ماقبلِ تاریخ
بی‌درکِ هیچ نوروزی
آبستن از آب و آتش‌فشان
شاید یک مغاره: ژرف و تاریک.

ره‌سپار برای کشف او
در این مسیر:
فرو می‌ریزد برج‌های دو قُلو
صدام قرانی در آغوش
مزه می‌کند مرگ را از دارِ دموکراسی
کر نمی‌شود گوشِ تاریخ از انفجارِ هیروشیمیا
شیهه‌ی اسپان را می‌شنوم
اسکندر جان می‌دهد در بابل
کمبوجیه مست با خواهرانش
می‌زند آپیس را به شمشیر
فراعنه سرگردان برای حبس مرگ در اهرام.

در ظهورِ ستاره‌ی دنباله‌داری
می‌پرسم: کجاست معشوق من؟
بی‌هیچ پاسخی می‌پاشد از هم
صدایی می‌شنوم
غرق می‌شود در شادی ناآگاهِ درونِ خویش
می‌دوم تندتر تندتر تندتر
شاید مُرمُرِ دیوارِ زه‌دانِ معشوقِ من است‌
که برای ظهورِ شهوت
بی‌خردی لذیذِ زندگی را
در اندامی می‌آورد به وجود.

برمی‌خورم به دو دایناسور نر
جان داده‌اند پیش از انزال
تعقلم شبیه‌ی احساسِ خرسی
که رابطه‌ها را درک می‌کند از ترشحِ تناسلِ ماده
و زندگی‌ای دارد فراتر از تقدس
در بی‌تشویشی نزولِ وحی.

پیامبران واژه بر دست
اوراد بر زبان
در پیش‌گاهِ ملکه
پِرس می‌شوند بر صفحه‌های ناخوانای تعقلِ کتاب‌هاشان
واژه‌ها در کدورتِ زمان
شبیه‌ی مورچه‌ها در عسل
متوقف اما سالم و بی‌روح.

خدایانِ عاطل آن‌سوتر از ستارگان
منجمد در هستی خویش
فقط یهوه می‌ماند و خدای ابن لادن.

من می‌روم شبیه‌ی مستانگی شهوت
به سوی اندامِ دل‌دار
کوه‌ها می‌رسند به هم
دریاها غرق در مغاره‌ها
یهوه با بنی اسراییل هم‌رای:
برای ممنوعیتِ روانِ یاسر عرفات از پیوستن به آفتاب.

من می‌روم به سوی اندامِ دل‌دار
اندامِ دل‌دار شاید مرکزِ عالم است
در جلجتا آن‌جا که خون مسیح می‌ریزد بر جمجمه‌ی آدم
ارزانی می‌شود بزرگ‌بخشایشی:
مکث می‌کند آفتاب
عقربه‌ها می‌چرخند بر دایره‌ی صفر
زمان پس از یک زنای مقدس
آغاز از نو.

من جان می‌بازم در این آشوب
زنده می‌شوم در مهتاب
مار می‌شود ماه
فرود می‌آید بر زمین
برمی‌دارد از دوشیزگان بکارت.

معشوق من می‌شود ماه بر قله
و از هر درختی می‌کند صعود به آسمان.
در فرارسی محاقِ ماه
سفر من
روایتی از سرنوشتِ حقارتِ شهوت
برخورده باز به خود.

کوه می‌گوید:
بزرگ‌روسپی‌ست ماه‌معشوق:
از ازل ناهوشیارتر
از ابد آشوب‌برانگیزتر
از گیسو وسوسه‌انگیزتر
از سرنوشت مغاره شگرف‌تر
ارج بگزار به روسپی‌بودنش.

من به اتکای درخت
در پناهِ مغاره
بی‌حضورِ خدایان
ناقرارتر از انسانِ مدرن
می‌مانم متوقف
کنارِ سنگ و چشمه‌ای
هرچه صدا می‌کنم
صدا صدای خودم است
برگشته به من
چقدر صدا کنم؟
چقدر صدا کنم؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شناسنامه