آخرین اشعار

دست به گردن با شعرهایم

دست به گردن با شعرهایم
در خلسه‌ام قدم میزنی
من و تو
در‌ آغوش واژه‌ها بزرگ شده‌ایم
وقتی تازیانه‌ی دوری کمانه میکند
و بر گرده‌های زندگی فرود می‌آید
واژه‌ها قد علم میکنند
لای پوست واژه‌ها میخزی
تا زنده شوند
گریه‌ام می‌آید ندیدنت را
هر روز سایهٔ واگن‌ها را بر روی ریلهای روزمرگی دنبال میکنم
گریه‌ام می‌آید ندیدنت را
کجای این دهکده‌ی سبز میدرخشی؟
جان من
چقدر شعر بافتم در گفتگوی با تو
امصبح هم میگذرد و واژه‌ها هنوز ته نکشیده‌اند
باید بروم
روزانه‌گی هایم منتظرند
همانهایی که ساحت بودنشان با نبودن تو گره خورده است

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شناسنامه