آخرین اشعار

راه می‌روم…

راه می‌روم
چون سایه دنبالم می‌کند
می‌ایستم
اطرافم را می‌نگرم
صدایی با تمام غربتش، در درونم آواز می‌خواند
گاهی
به هیأت بادی از راه می‌رسد
با هم می‌خندیم
می‌چرخیم
و بی‌خیال می‌دویم تا ارتفاعات تنهایی.
سال‌ها بعد برایش می‌نویسم
روزهای خوبی بود
تنها چیزی که از آن روزگار به‌یاد دارم:
ما چون دو افعی
وحشیانه به هم پیچیدیم
و حریصانه همدیگرمان را خوردیم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شناسنامه