شاید به روی گردنت خوابیده گرگی پیر
یا چاک های دامنت را دیده گرگی پیر
یا نیمه شب ها در میان خسته گی هایت
آهسته بازوی ترا بوسیده گرگی پیر…
پیراهن سرخ ترا هر سو کشیده بعد
هی روسری کهنه ات را بو کشیده بعد
آرام انگشت خودش را روی لبهایت
با ناخنش بر صورتت ابرو کشیده بعد…
در روبروی آیینه، پشت سرت بوده
گاهی صدای گریه های دخترت بوده
در راهروهای سرت رقصیده با شعرت
گاهی شبیه شعرهای آخرت بوده…
لیسیده اندوهی تمام استخوانت را
چاقوی غم، بُرّیده دستان امان ات را
با مشت خون آلوده ای بسته دهانت را
هی در دهانت می جَوَد زخم زبانت را
در هاونی کوبیده روحت را، روانت را
میگیرد از شعرت سراغت را همین امشب
شاید بگیرد از دهانِ مرگ جانت را
که از رگ گردن به تو…پیراهنی زیبا
از لاله های گوشهایت، دامنی زیبا
از مردمک های نگاهت چادری مشکی
می دوزد از تو دلبری سیمین، زنی زیبا…
اما تو میخواهی که از این بیشتر باشی
و از تمام این خبرها، بی خبر باشی
در فکر موهای بلندت تا کمر باشی
و عاشق این شعرهای بی پدر باشی
که خیره سر، که خیره سر، که خیره سر باشی…