آخرین اشعار

هی! عقربه های ساعتت را بشکن!

هی! عقربه های ساعتت را بشکن!
این غول دروغگو زمان…آلوده‌‏ست

تا خرخره کنج شب فرو می‏‌رود و
درمانده و پست و نیمه جان آلوده‏‌ست

تا خرخره کنج شب فرو می‏‌روی و
سهم تو فقط تهوع خورشید است

دزدیده ستاره‏‌های بختت را هی! این
مرد غریبه «آسمان» آلوده‏‌ست

شهری که بریده گیسوانت را با چاقوی
همیشه تیز دین می‏‌ترسم…

آهسته بپوش چادرت را بانو! این شهر
حریص بد دهان آلوده‏‌ست!

هی می‌بُری از جهان و هی می‌بُردت با
تیغ تعصبش که تا آخر کار

ثابت کند این ضعیفه‌‏ی امروزی از
ریشه و مغز استخوان آلوده‌‏ست

افسوس به گند می‌کشندت دختر با
قسمت و سرنوشت و تقدیر کثیف

افسوس کنار تخت فهمیدی که آن مرد
عزیز مهربان آلوده‌‏ست!

دختر خفه‌‏خون بگیر آرام ببند نزدیک
غریبه‏‌ها دهانت را زود

این شعر غزل که نیست استفراغ است
مکروه… حرام… همچنان آلوده‏‌ست

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شناسنامه