آخرین اشعار

چادرش افتاده بود و ناگهانی دیدمش

چادرش افتاده بود و ناگهانی دیدمش
آنکه عمری در میان شهر می پالیدمش

از همان روزی که ترکم کرد و از من دور شد
در کتاب خود پریِ قصه ها نامیدمش

حرف های من برای او ز گل کمتر نبود
چون به سختی عاقبت از بین گل‌ها چیدمش

تو کجا بودی؟ چرا رفتی؟ برای چی بگو؟
پشت هم آخر سوالات خودم پرسیدمش

چشم هایش مثل جام می خمار آلود بود
من شرابی بودم و انگار می نوشیدمش

او تبسم کرد و گفتا دوستم داری بگو؟
از خجالت سرخ گشتم ناگهان بوسیدمش

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شناسنامه