آخرین اشعار

و آخرین غزلت را برای سگ بدهی

و آخرین غزلت را برای سگ بدهی
به بیت‌های مریض‌اش، غذای سگ بدهی
شده غزل بسرایی صدای سگ بدهی؟

صدای سگ بدهی، بوی استخوان مستت
کند، شراب شبِ سرخِ آسمان مستت
کند، به هوش بیایی و ناگهان مستت…
و مثل چای سیاهی که بعد نان مستت…
که از پیاله بریزی و استکان مستت…
بنوشی ات؛ و لبانی که بی‌دهان مستت

که از خودت بروی، کنج خانه گم بشوی

تو اتفاق غریبی، که دیر افتادست!
که ناگهان وسط این مسیر؛ افتادست!
میان دامن دنیای پیر افتادست
و بره ای که در آغوش شیر افتادست!
که در دهان شبی خسته، گیر افتادست
چه ناگزیر در این ناگزیر افتادست!

میان تلخی عطری زنانه گم بشوی

کنار شب بنشینی؛ دوباره عق بزند!
و روی “صورت ماه” ات، ستاره عق بزند!
و شعرهای ترا نیمه کاره عق بزند!

و شعرهای ترا این جهان لگد زده است
و ارتفاع ترا آسمان لگد زده است
به بودن تو زمین و زمان لگد زده است

که ناشیانه خزیدی به زیر چادر مرگ
که روسری سیاه تو مانده برسر مرگ
ترا دوباره صدا می‌زنند: دختر مرگ!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شناسنامه