جوشیده از شراب دهان تو، انگورهای سرخِ بهشتی که
هی وعده داده اند پیمبر ها، بر پیروانِ نیک سرشتی که
هی میخورند نام خدایت را، با کرم های کوچک و زشتی که
در جانماز سرخ تو لولیدند، و چای تازه ای به تو دم کردند
میخواهی از تنت بروی سوی، کلکین و هی عرق بشود جانت
در تخت خواب کهنه ی تان عکسِ سلفی بگیرد از تو نیاکانت،
که سالها زبان ترا پختند با استخوان کوچک دندانت
که گاز می گرفت لبانت را، تا صبح سوختند و ورم کردند
آرام باش! لاشخوری زخمی، در گوشه ی اتاق تو خوابیده
آتش بگیر، سرد نشو دختر! کبریت در اجاق تو خوابیده
مشتی بزن به پشه ی آرامی که بر سر دماغ تو خوابیده
هی با خودت بخوان غزلی را که از بین شعرهای تو کم کردند
با دامنت بچرخ و بپوشانت در چادری که روی سرش مرده
انگشت های لاغر و ناخن هات که پوست های دور و برش مرده
هی می خزند در تن موهایت، که ارتفاعِ تا کمرش مرده
به شال و روسریت بگو بسیار بر ریشه های موتْ ستم کردند