با غروب نگهش آمد و طوفانم کرد
چقدر گریه کنم آه! که ویرانم کرد
اینچنین سبز نبودست سپیدار خیال
عشق آمد به دلش بی سر و سامانم کرد
او که هرگز به دلم درد نمی داد دریغ
به دل دلهره پیوست پریشانم کرد
آمدم درد دل دیشب را گفتم باز
آنقدر طعنه به من داد که ویرانم کرد
با غروب نگهش آمد و طوفانم کرد
چقدر گریه کنم آه! که ویرانم کرد