افتادهام از غُربتم روی هواپیما
میگیرم از سردی بازوی هواپیما
بوی غریبی، بوی غم، بوی هواپیما
آه از سیاهِ چشمِ جادوی هواپیما!
مرگ مرا از سر بگیرید، از همین اکنون!
تاریخ را در چشمهای من ببین اکنون!
آوارگی ام را تماشا… آفرین! اکنون
دیگر شدم بیسرزمین تَ…تر… ترین اکنون!
چیزی شبیه گرگ خنده، زوزهی آدم
من بخیههای بیشمار آدمیزادم
یک تاولم، یک زخم چرکین، یک بدن، کم کم
رفته تمام شعرهای شادم از یادم!
چیزی شبیه گرگ خنده در سرم مرده است
گویا سگی افتاده در دور و برم؛ مرده است!
در استخوانهایم زنی نامحترم مرده است
من زندهام! من زندهام! اما سَرم مرده است…
با من جدا کن این جهان را، از هواپیما
این شعرهای نيمه جان را از هواپیما
از خاطرم اندوه نان را از هواپیما
آهنگ سرخ ساربان را از هواپیما
این چند تکه استخوان را از هواپیما
بیرون بیانداز آسمان را از هواپیما!