امروز دیدمت که تو در خانۀ منی
دل را بنام دلهره پیوند میزنی
آن را که جز خیال ترا سال ها نداشت
با یک نگاه تلخ زدل می پراگنی
من در خیال گریۀ آن شام های سرد
تو در خیال ـ بی خبر از خنده خرمنی
شاعر! دوباره عشق ترا جار میزنم
تو در هوایی وسوسه و پاک دامنی
در کوچه باغ دهکده و آسمان صاف
با یک حضور سبز تر از باغ سوسنی