آخرین اشعار

بعد از هزار سال دلم را بلد نشد

بعد از هزار سال دلم را بلد نشد
لعنت به او که حال دلش هیچ بد نشد

امشب که باز لحظۀ عهدش رسیده بود
از کوچه های سرد دلم باز رد نشد

هرچند فصل تازۀ دیدار بی کسی ست
از کوله بار تلخ دلم مسترد نشد

آمد به نسل خاطره ها داغ ها گذاشت
شاعر! ولی به نسل خیالی لگد نشد

آمد نشست در برو یک حرف خام گفت
بنگر! کسی به درد دلت هیچ گد نشد؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شناسنامه