عاشقانه می نوشتم، با تاسف جنگ شد
عاشقی در باور افغانی ما ننگ شد
خواستم تا «دوستت دارم» نویسم ناگهان…
واژه ها سرباز در خون خفته ای فرهنگ شد
جای نان و جای آب و جای لبخند و غزل…
سفره های ما پر از درد و کلوخ و سنگ شد
ما تعصب پوش نفرت کیش بد پندارها…
بر تن ما جامه ی سبز رفاقت تنگ شد
آنقدر بر طبل نادانی نوا انداختیم
تا سوار کول ما هر نا کس و الدنگ شد