چشمهای زیبایی داشت...
که پیرمردهای محلّه آرزو میکردند، کاش دیرتر به دنیا میآمدند!
خانه از اشک يتيمان شده غرقاب چکک
گله داريم هميش و همه از چرخ فلک
گر چه هم رزم ایم اما فخر بیرق از شما
من متاعی هم نمی بینم ولی حق از شما
در خواب... در پوچِ زندگی...
تا از میان هیچ اهورا عبور کرد
بدون چشم تو هرگز غزل گزاره نشد
و اشک جاری و لرزان، شبی ستاره نشد
نشد که پا به پای من، تو باشی
چه میشد آه، جای من تو باشی؟
خونگرانت دویده بر جانم، بر رگانم عذاب در جریان
قطره قطره دویدم از پی خویش نعشم افتاد گوشهی میدان
درد اگر یاری کند از کربلاها بگذرم
بی پناه بادبان از هفت دریا بگذرم
چارسو مشکل مگر مشکلترین خود این منم
بر در امید قفل آهنین خود این منم
قهرمان قصه گردیدیم اما بی خبر
تن به تن با مرگ جنگیدیم اما بی خبر
من مثل نامه های خودم بی نشانی ام
دیگر چرا به سمت خودت میكشانی ام؟
بی شک بدون عشق تو دل کور می شود
در چشم من تمام جهان گور می شود