هر روز تکهای از سیمخاردار بر میداشت
و آهن یخزده را نرم میکرد...
آنچه در کف دست توست
بیگانهای سرنوشت تو را رقم خواهد زد...
گذشت زمان زیبایی را از محبوبم می گیرد
و او کم کم مرا فراموش خواهد کرد...
به پدرم نگویید افغانی
چپ چپ نگاهش نکنید...
بگذارید درد بیاید و در خانه بماند
بگذارید آنتن همسایه موهایش را شانه بزند...
...مادر نخ سوزنی است که با سرفه های مرضیه
هر دم بند دلش پاره میشود...
محبوبم «شوروی» از هم پاشیده است
زنی که در نابهنگام جنگ عشقش را پنهان می کند...
در نابهنگام جنگ عاشق زنی هستم
که هرگاه هم آغوشم بود...
ماه به كوچه می تابد
من به خوشبختی تو فكر می كنم...
مگر در شعر چه میتوان کرد با بیل و کلنگ
جز کندن زمین و هرس کردن علفهای هرز...
گوش کن!
صدای شرشر آب، برخوردش با سنگ ها...
برادرم!
اگر دیواری بودم در زندان...