هر روز تکهای از سیمخاردار بر میداشت
و آهن یخزده را نرم میکرد
دیروز اسب ساخته بود
امروز کبوتری سفید
فردا…
به فردا فکر کرد
دندانهایش را به هم فشرد
و گاز انبر را
سیمخاردار داشت تمام میشد
اما جنگ نه!
او حالا نه چشم دارد و نه دست
سربازی که هر روز برای دخترش
عروسک سیمی میساخت.