آخرین اشعار

و ما به سرزمین مادری مان باز می گردیم

تقدیم به روح بزرگ رضا بروسان و الهام اسلامی

 

برادرم

اگر دیواری بودم در زندان

اگر قفلی بودم بی كلید

بر دریچه ای مفلوج

به من می اندیشیدی؟

اگر شلاقی بودم متورم

دوستم می داشتی!

به تو چه گفتند برادرم

با تو چه كردند

كه اینگونه پریشانی؟

مگر در شكنجه چه می پرسند

جز نام و دشنام؟

مرگ می آید

و ما به سرزمین مادری مان باز می گردیم

تو باید زنده بمانی رضا

و این روایت كوتاه را

برای دختران شهر تعریف كنی

تو باید باشی

تا جایم را خالی نبینند

زندگی در كتاب ها

سرم را به درد می آورد

من فكر می كنم

این خیابان های به هم آویخته

با انسان هایی به هم ریخته

استخوانی در گلوی من است

در گوشه ای نشسته ام

و هوا ریه هایم را آزار می دهد

مرگ می آید

و ما به سرزمین مادری مان باز می گردیم

دست های سیمانی به جا مانده

لابلای دیوارها

عشق استحكام تو را دارد

تمام كتاب های روابط انسانی

روانشناسی پوسیده

جدایی نادر از سیمین

و دوست دختر ایرانی ام

كه می تواند

چكمه بپوشد

و روی زمستان امسال

آرام، آرام

قدم بزند

حتما به یاد حرف هایم می افتد

و در یخچال خانه اش را محكم می بندد

و در اتاقش را

موریانه ها از ریشه

موش ها در مغز

هر قسمت خاك را ببوسی

آنجا وطن است

من از این شهر بدم می آید

كه چشم های برادرم

پشت مژه هایش

پرنده های سفیدند

آن سوی میله ها در زندان

من از این شهر بدم می آید

كه دشنه ای در دهان ایشان است

و به هم رسیدن ممكن نیست

اگر در كشورم بودم

بلند می پرسیدم

حالتان چطور است؟

و یك دسته گل مصنوعی می آوردم

برای رفتار مصنوعی

و ذهن مصنوعی شان

شاید لبخند می زدم

و آرام صدایشان می كردم

پرنده جان

در كشورم

اسم ها را با جان

زیباتر می كنند

مرگ می آید

و ما به سرزمین مادری مان باز می گردیم

مرگ می آید

و بر سرمان

قرارداد و تفاهم نامه امضا می كند

مثل دو كشور نزدیك

در جایی دور

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شناسنامه