آنچه در کف دست توست
بیگانهای سرنوشت تو را رقم خواهد زد
بیگانهای که شعر نمینویسد
و بلد نیست قشنگ حرف بزند
سرزمینت سبز
آوازت بلند
.
نگران میشود
در سرفهات تب است
نگران میشود در پاییز
آنگاه که برگی بر زمین میافتد
کلاغها را میترساند
.
اینجا در خطهای بریده
مرگ، زیر درختهای جوان
آرایش میکند
زیبا و ستمکار
.
در این خطوط
سفری طولانی است
استراحت کن
به دنیا آمدن گلهای استوایی
پروانهها را زیباتر میکند
.
کاش در بلخ بمیرم
تا قسمتی از خاک سرزمینم باشم
پیرزنِ فالگیر
بقچهاش را بست
و برگها
یکی
یکی
افتادند.