آخرین اشعار

آن‌چه در کف دست توست

آن‌چه در کف دست توست

بیگانه‌ای سرنوشت تو را رقم خواهد زد

بیگانه‌ای که شعر نمی‌نویسد

و بلد نیست قشنگ حرف بزند

سرزمینت سبز

آوازت بلند

.

نگران می‌شود

در سرفه‌ات تب است

نگران می‌شود در پاییز

آن‌گاه که برگی بر زمین می‌افتد

کلاغ‌ها را می‌ترساند

.

این‌جا در خط‌های بریده

مرگ، زیر درخت‌های جوان

آرایش می‌کند

زیبا و ستمکار

.

در این خطوط

سفری طولانی است

استراحت کن

به دنیا آمدن گل‌های استوایی

پروانه‌ها را زیباتر می‌کند

.

کاش در بلخ بمیرم

تا قسمتی از خاک سرزمینم باشم

پیرزنِ فالگیر

بقچه‌اش را بست

و برگ‌ها

یکی

یکی

افتادند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شناسنامه