بهار آمد تو هم ای سرو قد سیر گلستان کن
گلستان را ز فیض روی خود، بهتر ز رضوان کن
ابر بارانی بیاید، آسمان باران بگیرد
بلکه این بغضی که پرپر میشود، پایان بگیرد
کم میارید که پایان سفر مانده هنوز
تا رسیدن به طلوع و به سحر مانده هنوز
گفتی نیایم تا سحر، دنیا قیامت میشود؟
دیوانه! صد درصد بلی! فردا قیامت میشود
علی نباشد اگر، خاک خاکیان به سر است
پناه کودک بی تاب شانه ی پدر است
تو رفتی و صدای رعد و باران مانده برجایت
چرا رفتی؟ که باران مانده با غمهای تنهایت
یکی در خاک خفته بر سرش باران آمینها
یکی زنده است اما غرق در سیلاب نفرینها
حال خوش، امشب از چه به من سر نمیزند
در پشت در نشسته ولی در نمیزند
صاحب علم کجاست؟ علم داغدار کیست؟
خون است گریههای قلم، داغدار کیست؟
این ابر، گویا میل باریدن ندارد
قصد عبور از آسمان من، ندارد
اگرچه قلبی از اندوه، پر ترک داریم
برای سنجش یاران خود الک داریم
کرد باز اسلام را اولاد مردی سربلند
کو خودش کرده است پیش از این درِ خیبر بلند