غروبی کهنه در اندوه تلخ صورتش گم شد
تبش گل کرد و کم کم قصه ی تقدیر هیزم شد
افکند روی همسرش مولا عبایش را
با دست های بسته هم دارد هوایش را
خسته ی روزگار نا آرام، من همانم که جان نمیخواهد
کشتنم انتخاب سختی نیست، زدنم امتحان نمیخواهد
تنها مگذار ای نفس تازه جهان را
در غربت آیینه دو چشم نگران را
نشستهام که کی این انتظار سر برسد
دو کفش خسته به ناگاه پشت در برسد
دست مرا گرفت كسی در حنا گذاشت
تا حجلههای در به دری برد و جا گذاشت
شانه هایم به گریه مشغول اند باد تلخی به راه میافتد
بین بغضی شکسته در دستم اتفاقی سیاه میافتد
نفس بکش! نفس تو دوام زیستن است
نفس بکش که جهان کارخانه ی کفن است
نانی نبود معده که در اعتصاب بود
اعصابم از قدیم به شدت خراب بود
آفتابی که نیست، دلتنگم، در دل شب بیا قدم بزنیم
هر دو دریا شویم سیلابی، سخن از انتظار كم بزنیم
سال های پیش رو تقویم را ترسانده است
آتش خاموشی «ابراهیم» را ترسانده است
آتشی بر هستی تریاک و تنباکو بکش
پیش یک آیینه بنشین بر سرت چاقو بکش