تو رفتی و صدای رعد و باران مانده برجایت
چرا رفتی؟ که باران مانده با غمهای تنهایت
به هر سو میدواند بوی تو سرگشتگیام را
میان غصهها پالیده پشت ردّ پاهایت
به یاد تو دویده زیر باران بیکلاه و کفش
رها از دست هشیاریام و در بند سودایت
نشستم بعد تو در غربت یک شام بارانی
همان جایی که ماندم کفشهایت را دَم پایت
که باز آیی و بنشینم دوباره روبروی تو
برایت گل بگویم آنقَدَر تا یخ کند چایت