غزلهای افغانی و کلاسیک فارسی در بخش اشعار کابلستان. غزلهای عاشقانه، عرفانی و اجتماعی با ریشه در میراث مشترک افغانستان و ایران. کاوش در غزلهای افغانستانی برای علاقهمندان به شاهکارهای شعر غنایی.
دنیا و هرچه هست در آن، دیو و دد شده
دنیا به قدر خوبی ما و تو بد شده
بارک الله به این سوز بلند
نفسی تازه بود در هر بند
دوباره صبح شد ولیک روشنایی نیست
مرا از این شب بی معرفت رهایی نیست
بگیر اسطوره شعرم! شب جادو سراغم را
گرفتارم، بیا بشکن طلسم ذهن باغم را
بر هم زدهست چشم تو نبض حیات را
بر باد داده موی تو نظم و ثبات را...
هرچه بودم، نیستم حالا خرابی بیشتر
زندگی در چشم هایم نیست خوابی بیشتر
سرزمین درندگانی و دعوی امتیاز هم داری
دستت از آستین، درازتر و ژست یک بینیاز هم داری
چرخی بزن به شیوهٔ نو انقلاب کن
با یک کرشمه میکدهها را خراب کن
هی بیا شیخ اجل، تا به تنم جانی هست
خانه ای نیست ولی کلبه ی ویرانی هست
تا کی بکشند مردم و تو کشتهشماری
بر گیسوی خونین وطن گل بگذاری
اگر تو را بِدَرَم گُرگِ هار خواهم شد
و پیش خلق چه با اعتبار خواهم شد
جدایی مزه اش تلخ است یا شیرین، نمیدانم
پس از تو حال من شاد است یا غمگین، نمیدانم