غزلهای افغانی و کلاسیک فارسی در بخش اشعار کابلستان. غزلهای عاشقانه، عرفانی و اجتماعی با ریشه در میراث مشترک افغانستان و ایران. کاوش در غزلهای افغانستانی برای علاقهمندان به شاهکارهای شعر غنایی.
دیشب که تماشاگر لبخند تو بودم
تکبیت دو ابروی ترا تازه سرودم
تو را که شاد نباشد ترانه راضی باش!
زیاد گریه نکن روی شانه راضی باش!
اگرچه دور ز شهر و شقایقش هستم
برای بلخ بگویید عاشقش هستم
رسی روزی و بگذاری سرت را روی زانویم
بتابی گم شود رویت میان شام گیسویم
دیشب که تماشاگر لبخند تو بودم
عاشق چشم تو انسان نخستین پیش از این
بوده صدها مرد از صد دین و آیین پیش از این
با این دل بیچارهام نامهربانی میکنی
اینجا مرا با کار خود آخر روانی میکنی
هر چند بهار آمده، پاییز گذشته
آن روز و شب سرد و غمانگیز گذشته...
یک بسته قرص، آب، در پیچ و تاب شب
تنها رهاست زن، در رختخواب شب
و دیگر نه دیوار مانده، نه خشت
نه ابر و نه باران، نه دهقان، نه کشت
دردها را چگونه بنویسم، مثل این شعر بیزبان شده اند
خستگی، اشک، دایما در رنج… همه قانون این جهان شده اند
تو آمدی که جهان مرا عوض بکنی
تمام روح و روان مرا عوض بکنی