غزلهای افغانی و کلاسیک فارسی در بخش اشعار کابلستان. غزلهای عاشقانه، عرفانی و اجتماعی با ریشه در میراث مشترک افغانستان و ایران. کاوش در غزلهای افغانستانی برای علاقهمندان به شاهکارهای شعر غنایی.
شهر، جنگل شده و ترسِ زیادی دارم
پرم از غصّه ولی ظاهرِ شادی دارم
گشود پنجره را کوچه را تماشا کرد
خیال بست و دمی فکرهای زیبا کرد
شبی در خواب دیدم كه به چشمم نور از دریا...
به جانم می دمید آن شب جنون و شور از دریا
تو عشق هستی و این عشق باورم باشد
اگر چه فاصله ی در برابرم باشد
جامی بدستش آمده با شور و غوغا عشق
صبحست و در جانم جنونی كرده بر پا عشق
بهار می رسد؛ اما نه با ترانۀ گل
که مار حادثه پویید در خزانۀ گل
دلت تا از میان توته های سنگ پیدا شد
سکوتت از صدای خسته سالنگ پیدا شد
بی عشق خود را تا ابد انسان نمییابد
آهنگ عاشق هیچگا... پایان نمییابد
تو آفتاب میشوی، تمام ماه میشوم
اگر غروب میكنی چی غرق آه میشوم
خوشا به ساغر آغوش تو شراب شدن
به چشمه سار لبت اشک آفتاب شدن
لب بر لب من ماند کس از نام تو بانو
این است همان بوسه به پیغام تو بانو
گاهی به رسم مجنون بگذار سر به صحرا
اندوه آدمی را با خود ببر به صحرا