آخرین اشعار

دوباره صبح شد ولیک روشنایی نیست

دوباره صبح شد ولیک روشنایی نیست
مرا از این شب بی معرفت رهایی نیست

رفیق پنجره ها دست های نامریی
نفس به سینه ی من حبس شد هوایی نیست

چه بی صدا گذری کرد سایه از کوچه
و داد زد که مگر هیچ آشنایی نیست

فسرده نی ز غم بی کسی به گوشه ی تاق
کسی که ناله سروده ست نی نوایی نیست

تپش به قلب کسی مرده در خم کوچه
چه انتظار عبث چون صدای پایی نیست

پرنده ها به رهایی به آسمان گویند
که در حوالی ما قصه ی رهایی نیست

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شناسنامه