مثل یک شهر رو به خاموشی
میروی تا تهِ فراموشی
زندگی از نگاه ما ساده ست:
ماسکی از سکوت میپوشی
صبح یک تکه بغض خواهی خورد
عصر یک کاسه اشک مینوشی
در هوای هر آنکه میخواهش
میکنی با هوا همآغوشی
میتوانی برای نان و کتاب
شعرهایی سیاه بفروشی
ظاهرت سر به زیر و آرام است
گرچه چون سیر و سرکه میجوشی