بارک الله به این سوز بلند
نفسی تازه بود در هر بند
ما بریدیم از آن خاک آباد
و شما راست از اینسان پیوند
تب و تابی است تو را از آنسان
که بریزند در آتش اسپند
عقده در عقده داغی ای مرد
چهات اینگونه در آتش افکند؟
چه برافروخته ای سر تا پا!
از زمینت چه از این سان برکند؟
گرم از خویش برون ریختنی
شعله در شعله به شبلی مانند
نوبهار از نفست گیرد وام
تا بماند پس از این آتشمند
نطفه میبندد از این شعله وری
خاک، تا لاله بزاید یک چند
سرخ رویی رسد از نو به چمن
بازگردد سر جایش لبخند
زندگی باز بخود برگردد
زهر تحلیل شود، گردد قند