غزلهای افغانی و کلاسیک فارسی در بخش اشعار کابلستان. غزلهای عاشقانه، عرفانی و اجتماعی با ریشه در میراث مشترک افغانستان و ایران. کاوش در غزلهای افغانستانی برای علاقهمندان به شاهکارهای شعر غنایی.
بنویسی، ننویسی، بدرنگی، ندرنگی
تو همان زخم نخستی، تو همین درد قشنگی
گُل کرده در ترانۀ من رنگ و بوی سیب
بر شاخه هایِ سبزِ تکامل نمویِ سیب
ما لعل های بی بدخشانیم
که تاجران تاراج مان کردند
روزه بودم، در بغل حلوای قندی داشتی
بر لبانت چند میخانه «برندی» داشتی
بهار آمد تو هم ای سرو قد سیر گلستان کن
گلستان را ز فیض روی خود، بهتر ز رضوان کن
ابر بارانی بیاید، آسمان باران بگیرد
بلکه این بغضی که پرپر میشود، پایان بگیرد
کم میارید که پایان سفر مانده هنوز
تا رسیدن به طلوع و به سحر مانده هنوز
گفتی نیایم تا سحر، دنیا قیامت میشود؟
دیوانه! صد درصد بلی! فردا قیامت میشود
علی نباشد اگر، خاک خاکیان به سر است
پناه کودک بی تاب شانه ی پدر است
تو رفتی و صدای رعد و باران مانده برجایت
چرا رفتی؟ که باران مانده با غمهای تنهایت
یکی در خاک خفته بر سرش باران آمینها
یکی زنده است اما غرق در سیلاب نفرینها
حال خوش، امشب از چه به من سر نمیزند
در پشت در نشسته ولی در نمیزند