غزلهای افغانی و کلاسیک فارسی در بخش اشعار کابلستان. غزلهای عاشقانه، عرفانی و اجتماعی با ریشه در میراث مشترک افغانستان و ایران. کاوش در غزلهای افغانستانی برای علاقهمندان به شاهکارهای شعر غنایی.
من آرزو دارم که با تو همسفر باشم
از شهر چشمان غم انگیزت خبر باشم
میروم حال راهی سفرم
با دل خون و چشمهای ترم
لب دهلیز تنهایی دو آه دربه در بودیم
من و تو ای پریشانی همیشه همسفر بودیم
از پنجره به فرق بپر در پیاده رو
گرم قدم زدن دو نفر در پیاده رو
دمی که چشم عاشقت اسیر باده میشود
زبان قصههای من سلیس و ساده میشود
و از ازل، احدیّت بدلپذیر نبود
به غیر شخص علی هیچ کس امیر نبود
کرد باز اسلام را اولاد مردی سربلند
کو خودش کرده است پیش از این درِ خیبر بلند
در خیالِ تو غرق اندوهم، تو فقط زود رد شدن بلدی
دردِ من خشکیٍ است و میدانم و همین را بلد شدن بلدی
برگرد از تمام جهان رو به خویشتن
سرگشتگی تمام شد، ای جان! بیا به تن
سر تا به پا شکفته ام اما چه می شود
پلکی اگر دوباره بگیری فرا مرا
خدای من به که منجر شویم غیر از تو
که جمله شان شروع توایم از هر سو
چندی است منجمد شده دست و نگاه من
ساكت شده است وسوسهی گاه گاه من