غزلهای افغانی و کلاسیک فارسی در بخش اشعار کابلستان. غزلهای عاشقانه، عرفانی و اجتماعی با ریشه در میراث مشترک افغانستان و ایران. کاوش در غزلهای افغانستانی برای علاقهمندان به شاهکارهای شعر غنایی.
چارسو مشکل مگر مشکلترین خود این منم
بر در امید قفل آهنین خود این منم
قهرمان قصه گردیدیم اما بی خبر
تن به تن با مرگ جنگیدیم اما بی خبر
من مثل نامه های خودم بی نشانی ام
دیگر چرا به سمت خودت میكشانی ام؟
بی شک بدون عشق تو دل کور می شود
در چشم من تمام جهان گور می شود
جهان مانده چه سان باور کند طوفانُ الاقصی را
گمان میکرد آنگونه طلوع صبح فردا را؟
تا کی عزیز من سر غم را بغل کنیم؟
هی نعشهای تازۀ هم را بغل کنیم
سارا بگیر عصر دل انگیز را بباف
با زرد و سرخ قالیِ پاییز را بباف
بدون حرف، بدون دلیل دلتنگم
ببين شکستهترین واژهی هر آهنگم
تابید طلوع نو، آن برگ و برم آمد
نیزار تنم نالید، فصل دگرم آمد
كابلم شهر دود و آتش و درد کابلم! کوچه های مبهم و سرد
بوسه هايت مانده بر جاروى خط گردنم
ياد هايت رنگ ريزد بر گل پيراهنم
بیچاره بودم مثل شبهای همین حالا
چشمانم انصافا شبیه کاسه ی خون بود