غزلهای افغانی و کلاسیک فارسی در بخش اشعار کابلستان. غزلهای عاشقانه، عرفانی و اجتماعی با ریشه در میراث مشترک افغانستان و ایران. کاوش در غزلهای افغانستانی برای علاقهمندان به شاهکارهای شعر غنایی.
دل تنگ از تمامی این دنیا، غمگین ترین حکایت انسانم!
آغاز تازه ای به نگاهم نیست، چیزی نمانده است به پایانم
خدا تو را به زمین اش بنام من بخشید
و بعد عشق تو را در تمام من بخشید!
کم نمیشود بیتو رنج روزگارانم
ای شکفته در جسم و رخنه کرده در جانم
پلکی بزن که حال جهانم عوض شود
آیینهی زمین و زمانم عوض شود
مانند رود جاری، مثل صدای باران
تو آمدی بپاشی بر پیکر زمین، جان
دل به این شهر و این زمانه مبند دردهای تو را نمیفهمند
خستهای، تا همیشه غمگینی ماجرای تو را نمیفهمند
همیشه گردش دنیا بطور یکسان نیست
به روی آینه حتی همیشه باران نیست
تو اتفاق عجیبی که در من افتادی
شبیه حس غریبی که در من افتادی
منتظر می شود که بر گردد، عشق او رفت و نا به سامان است
با تمام وجود غمگین و اشک هایش شبیه باران است
آیینه و نقاشی زیبا به میلات نیست
وقتی که دلتنگی دگر دنیا به میلات نیست
خدا براى تو یک لحظه درد و غم ندهد
به زندگی تو از جام عشق کم ندهد
وقتی که غم های تو دریای خروشان است
تنها امید بودنت از تو گریزان است