غزلهای افغانی و کلاسیک فارسی در بخش اشعار کابلستان. غزلهای عاشقانه، عرفانی و اجتماعی با ریشه در میراث مشترک افغانستان و ایران. کاوش در غزلهای افغانستانی برای علاقهمندان به شاهکارهای شعر غنایی.
مبند پنجره ی کوچکی جهانم را
بهم مریز تمامی آشیانم را
از جان و مال هر چه که دارم فدای تو
باقی فقط دلی ست که آن هم برای تو
شب به گریه روز را با درد سر، سر میکنم
زندگی را بیتو با خون جگر سر میکنم
آیینه بمان پیش رخت رنگ بیانداز
برصورت وحشت زده ات چنگ بیانداز
بیچاره چشم هایش بودند،این پتیارگان گردش دنیاها
از کاسه های دیده برافتاده، گردان پلک ها و تماشاها
بهار می رسد و شعر من زمستانی ست
چقدر حال و هوای ترانه طوفانی ست
تقدیر ما شده است بهاران نداشتن
یک تکه ابر... رحمت باران نداشتن
باد می آید، پس از آن فصل خیزش می رسد
ابر پیدا می شود، باران به ریزش می رسد
از زلفِ تو بر گردن من دار چه زیباست
آری به خدا حکمِ تو اینبار چه زیباست
و دوستان همه ماندند ما بریده شدیم
از آن بدایت بی ماجرا بریده شدیم
دل را خم زلف تو کشاند به خطر ها
عشق است و همین وسوسۀ کوه و کمرها
لايق عشق نبودم كه دهانم بسته است
همه پنجره ها رو به جهانم بسته است