از من تلخ چرا طعم عسل میخواهی
تو چه از این زن زانو به بغل میخواهی
هوهوی باد می وزد امشب، یا هایهای اشک پری هاست؟
هرسو نگاه می کنم انگار چشمان سرخ زل زده پیداست
با زندگی همین که هم آغوش می شوی
از خون دل _نیامده_ غمنوش می شوی
می چینم از لبهای سرخت چیدنی ها را
از مرمر لبخندهایت روشنی ها را
طفل است و روان است عطش از سر و رویش
مانده است دم خیمه به امید عمویش
سوار چرمهای از مه رسیدی و صدا کردی...
مرا بیرون کشیدی از دل یخها و ها کردی
درخت و نوبهار و بیشه آنجاست
خیال و خاطر و اندیشه آنجاست
بلند و عاشق و آزاده نوروز
چو تاریخ استوار ایستاده نوروز
بهار آمد بهار مهر و باران
چمن کردهست آهو را غزلخوان
تو ای با روح و جان من عجین، ای خاک دلبندم!
تب دلخواه جانکاهم، غم تلخ خوشایندم
زندگی عشق را به کشتن داد، دوست دارم به یار برگردم
دوست دارم که مثل روز ازل، به خداوندگار برگردم
تو فکر کن چقدر می توانم ثابت باشم
روی این ریل