و دیگر نه دیوار مانده، نه خشت
نه ابر و نه باران، نه دهقان، نه کشت
دردها را چگونه بنویسم، مثل این شعر بیزبان شده اند
خستگی، اشک، دایما در رنج… همه قانون این جهان شده اند
تو آمدی که جهان مرا عوض بکنی
تمام روح و روان مرا عوض بکنی
من درخت یا اسبم؟ من پرنده ام یا زن؟
_گیس یال برگم_ را مِه گرفته است از من
غم روی گونه های ترم تیر می کشد
حس می کنم که بی تو سرم تیرمی کشد
به چه اندیشیدهای
که اندوه چشمهایت را شسته است
پدر
خواب دیدم دریا شدهای
پرندگانی بودیم در تبعید
با شوری در سر...
در بین اشک و یک جهان تنهایی و تردید
ما گریه کردیم و جهان با اشک ما خندید
غمت را در نظربندی بپیچان پشت در بگذار
جهان را از چنین راز بزرگی بیخبر بگذار
با آن صدای پر شرار و سکر آگینت
مانند وهمی از خیالاتم گذر کردی
وا کرد تا که پنجره را ماه رفته بود
شاعر زیاد با غم خود راه رفته بود