ای محرّم ما عزادار علی دیگریم
هان سیهتر شو که غمدار علی دیگریم
سرد است و من یخ زده ام توی خودم
خورشید چه قد فاصله دارد از من
قیام خون و خنجر دیده مردم
شهادت را مکرر دیده مردم
کاری نکن با چهرهی خوب اش، زمان جان!
با گُلگلیِ گونه های او، خزان جان!
دیشب دلم به تیره دل آسمان گریست
با پرده های ابر سیه ناگهان گریست
در کشور من
نام هیچ زنی دریا نیست...
تا کجا دل بشکند تا رحم تو حاصل شود
تا کجا خونبارد تا گم شهرت قاتل شود
هر نفس ما راست باری از وقار زندگی
بازی جان دارد این تن در قمار زندگی
جزء غم عشق تو عشق کسی در سر نکنم
در حضور تو نظر بر رخ دیگر نکنم
ای جذبۀ عشق آسمانی
ای عظمت و قدرت روانی
مجنون صفت اندر هوست یار برقصم
دیوانه از آن لذت دیدار برقصم
ای بر دلم نشسته چی خوش آرامیده یی
عشقت به جانم همچو خدا آفریده یی