مهربانی میکنی نامهربانی میکنی...
هر چه میخواهی بکن که میتوانی میکنی
شب همان شب که سفر مبدا دوران میگشت
خط به خط باور تقویم مسلمان می شد
ای کاش آشنای تو باشم تمام عمر
همسایه صدای تو باشم تمام عمر
من در این کوره به جایی نرسیدم دیدم
آه دیوانهگی! ای کاش نمیفهمیدم
اگر چه خسته ترین مرد موسپید شوم
مرا اجازه نده از تو نا امید شوم!
برای من که غمم در قواره ی یک زن
نشسته عشق بدوزد دوباره پیراهن
پیراهنی از جنس ماهی بر تنت می دوخت
گاهی گرفته ماه را بر دامنت می دوخت
این منم، این نقش فریاد خموش
چشم بر راه پریشان خواب ها
نه شرم است و نه محتاج بهانه
شکست دل در این آیینهخانه
برخیز خیزابهی خزیده در آغوش آبها؟
مستی بِآفرین و دلِ صخرهها شکاف...
یک حرف نخواندیم در این کهنهخبرها
جز قصهی تکرار اگرها و مگرها
آنکه سنجیده دل تنگ حرم را با تو
به سرانجام رساندست کرم را با تو