جمعی دگر نمانده كه پرپر نمانده است
شانه به شانه مانده ولی سر نمانده است
دشت رؤیایی من، از تو سمن خواهم و بس
شاه بیت غزلی، شهد سخن خواهم و بس
آتش گرفته ام، به تماشا تو نیستی
دلخسته ام و غرق تمنا، تو نیستی
باد و باران است از شهر بهاری سهم عشق
از تب آواز ساز بیقراری سهم عشق
مادر که میشوی کَرَم و مهربانیت
بر بیتهای نغز غزل شاه ميشود
آهسته تر از بوی گل
به خویش میخوانمت
هنوز روی پرت اشک آسمان باقیست
به کوه ودشت و دمن زردی خزان باقیست
حالم از زندگى به هم خورده
از نفس هاى بى رمق در جنگ
شبم تاریک و دل روشن چو مهتابِ زمستانی
مرا بیدار میسازد، گه از خواب زمستانی
تو از قبیلۀ صبحی،شبیه بارانی
ببار بر تب من،این کویر حیرانی
از دوردست
از نجوای رودخانهی روستایم...
صدای باد را میشنوی؟
انگار فراموشم کردهای!