غزلهای افغانی و کلاسیک فارسی در بخش اشعار کابلستان. غزلهای عاشقانه، عرفانی و اجتماعی با ریشه در میراث مشترک افغانستان و ایران. کاوش در غزلهای افغانستانی برای علاقهمندان به شاهکارهای شعر غنایی.
کجا گفتم که تنها چشم تو از ناز سرشار است!
گلویت از قناری پُر از آواز سرشار است
مرا گرفت در آغوش امن لم یزلش
حیات نیست به غیر از ممات در بغلش
در خیابان، بر بیابان نعش ما افتیده است
مثل ما هردم شهید در به در کس دیده است؟
بر سر راهم غمی را اتفاق آورده است
شعلهای کوچک به جان این اجاق آورده است
چون کلافی که از او پیدا نشد سر هیچ وقت
نیست جز گمگشتگی ما را میسر هیچ وقت
تو می روی و دلم ناشکیب می ماند
و بی حضور تو، چشمم غریب می ماند
نغمه از جوی بلورین تمنا رفته
یاد از کوچه مهتابی رویا رفته
چشمهای دیدن و حاشا، عبرت تاریخ مشهود است
هر قدر آتش بسوزانید، بیشتر سهم شما دود است
قصه کن! صد قصه کن اما مگو آن قصه را
بین ما و انزوا بگذار پنهان قصه را
مه بود و آه رنگ خبرها پریده بود
مه بود و ماه قامتش از غم خمیده بود
یک بوسه از لبان تر ای ناخلف بده
یک استکان شراب رُز از روی رف بده
تو را در ناکجا آبادِ صد بیداد میجویم
درون بیستون تیشه در فرهاد میجویم