غزلهای افغانی و کلاسیک فارسی در بخش اشعار کابلستان. غزلهای عاشقانه، عرفانی و اجتماعی با ریشه در میراث مشترک افغانستان و ایران. کاوش در غزلهای افغانستانی برای علاقهمندان به شاهکارهای شعر غنایی.
هی بیا شیخ اجل، تا به تنم جانی هست
خانه ای نیست ولی کلبه ی ویرانی هست
تا کی بکشند مردم و تو کشتهشماری
بر گیسوی خونین وطن گل بگذاری
اگر تو را بِدَرَم گُرگِ هار خواهم شد
و پیش خلق چه با اعتبار خواهم شد
جدایی مزه اش تلخ است یا شیرین، نمیدانم
پس از تو حال من شاد است یا غمگین، نمیدانم
دیشب که تماشاگر لبخند تو بودم
تکبیت دو ابروی ترا تازه سرودم
تو را که شاد نباشد ترانه راضی باش!
زیاد گریه نکن روی شانه راضی باش!
اگرچه دور ز شهر و شقایقش هستم
برای بلخ بگویید عاشقش هستم
رسی روزی و بگذاری سرت را روی زانویم
بتابی گم شود رویت میان شام گیسویم
دیشب که تماشاگر لبخند تو بودم
عاشق چشم تو انسان نخستین پیش از این
بوده صدها مرد از صد دین و آیین پیش از این
با این دل بیچارهام نامهربانی میکنی
اینجا مرا با کار خود آخر روانی میکنی
هر چند بهار آمده، پاییز گذشته
آن روز و شب سرد و غمانگیز گذشته...