دیشب که تماشاگر لبخند تو بودم
تکبیت دو ابروی ترا تازه سرودم
یک جوره کبوتر که مُعلّقزده آمد
کلکین غزل را چه سراسیمه گشودم!
دیدم که خدا عاشق آن چشم سخنگوست
خون ریخت دو پیمانه از این چشم حسودم
آن لحظهی دیدار مرا رنگِ دیگر ساخت
هشیار نبودم چه که دیوانه نبودم!
دیشب به خدا عرش خدا سخت تکان خورد
پسلرزه مگر داشت تمنّای سجودم!