گلوی بیصدایت را بمیرم
دل پر ماجرایت را بمیرم
نگاه کن! در چوبی سیاه پوشیده است
ستاره جان! نکند چشم ماه پوشیده است؟
بیپرده بگویمت که آغوش آغوش!!
از خون انار عاشقت را در نوش
...که گذشته ولی نمیگذرد، تا ابد این حساب میماند
این تب و این تشنج و ترس و... همچنان این عذاب میماند
عشق بُنبست ندارد که تو باشی راهی
شادم از لطف تو ای یار! در این همراهی
ما کور دائمیم و تو آن نور دائمی
یک عمر کور و دور... چه مرگ مداومی
در صورتت افتاده تا طرح تبسم
آتش... تلاطم... هی تلاطم ... هی تلاطم
فصل کوچ پرندگان شده است، چه نشستی که «من دلم تنگ است»
سنگپشت پرنده باش و برو، برو آنجا که نور و آهنگ است
درد دلی، غمنامۀ دریا، فراموشم شده
داستان عشق سر تا پا فراموشم شده
لحظهها دیوانهگی خود را
با تار پوسیدۀ تعارف رفو میکنند
هرچند ز عالم جگری سوخته دارم
شادم که گلی هم چو تو اندوخته دارم
می میرم و به مرگ خودم گریه می کنم
ای زندگی برای تو کم گریه می کنم؟