این جاده جابهجاست، من و تو که روانیم
تا کی ز نشیب و ز فرازش نگرانیم
به یلدای زلفم دلی بسته باشد
دو صد تا گرفتار و صد خسته باشد
مادر شکوه ى خانه هفت آسمان تویی
دریای نور در دل صد کهکشان تویی
پیچیده در پیراهن من بوی پاییز
احساسهای نوبر و نوجوی پاییز
حتی «هما» نشست بر این بام و بوم شد
«پروانه» پر فشاند در این شام و شوم شد
فن کردم دست هایم را شبی در گور تنگی
نصب کردم پای خود را، روی مرقد مثل سنگی
این کوه هم صدای مرا بیطنین گذاشت
با سکته و سکوت سگی را عجین گذاشت
مُردم از خاموشی ای دل ساز و آوازى كجاست
بهر جان قصه گويم قصه پردازى كجاست
از لطف ایزدی است که هرجا منور است
از فضل احمدی است که دنیا مصور است
عرق شرم بر لبش سم شد
در نگاهش جهان جهنم شد
در دلم مرده سگی دفن است، کاردی از کسی به جا مانده است
یک نفر روی قسمت سگیام از خودش چند ردپا مانده است
وقتی که شعر برف
در خلوت بلند زمستان سروده شد...