نه ریشه ی گیاهی آب می نوشد
نه برگی از شاخه فرو می افتد
کیست این حنجره ی زخمی تنها مانده؟
آن که با چاه در این برهه هم آوا مانده
از صبح ما سپیده نه، خون آتشک
زده خون آتشک زده از رگان ترک زده
آهوی ختن طرح نو انداز در این باغ
تا خنده زند حافظ شیراز در این باغ
گوييد رعد و توفان ديگر ميان ببندند
تا راه خانه ها بر تيرافگنان ببندند
مکن به خون من آغشته، شام آخر را
سبد بگیر عنان دل مسافر را
مرا به بال غزل های عاشقانه ترین
ببر، به اوج بلندای بیكرانه ترین
کشور مرا میبرم آن سوی ویرانی و جنگ
زیر یک آوار زیبا، زیر یک سقف قشنگ
پرتی...
ای پرتگاه دور از دسترس من!
چه فرق میكند؟ «رندلالمال» یا «مشهد»، «گلنلك» یا «قندهار»
تو نیستی...
پاییز! ای دخترِ قشنگِ گلآویزِ غصه خیز
نقاشِ نسخههای دلانگیزِ بوسه ریز...
تنها نه من افتاده ام در چنگ چنگیزت
غارتگر دلهاست چشم فتنه انگیزت...