به گِرداگِرد گورم رقص کن ای باد سرگردان
که من غمگینِ غمگینم ورق را زود برگردان
می رسی با خیال و می پرسی روز نو بس نمی کنی غم را؟
مینشینیّ و گرد میگیری از دل من غبار ماتم را...
چقدر حسرت و اندوه و درد باید خورد
به جنگلی که همه برگ های آن پژمرد
تُنگ حافظه اش را از دست داده بود
و ماهی در چکیدن یک قطره لامپ خاموش شتک می زد...
مانند او که داده به ریحانهها سلام
ما نیز میدهیم به دردانهها سلام
تنبور زدیم ناگهان با گیتار
کردیم سرود دیگران را تکرار
حرفی میان ما شد و اما به دل نگیر
این اشتباه کوچک ما را به دل نگیر
باران بارید
خاطره های زرد سبز شدند
بدون روی تو شب ماه ماه خوبی نیست
گلم ندیدن تو اشتباه خوبی نیست
اگر تو را از آبهای پیش رو درآورم
زنان پایتخت را به جستجو درآورم
توان برای صبوری نداشت دیگر اشک
گرفته دیدهی او را به غصه در بر اشک
دیروز بر شانه بردم تابوت هم سنگرم را
می شویم از حیرت امروز چشمان ناباورم را